|
خوب به خاطر دارم که 6 سالم بود و خیلی برای رفتن به مدرسه اشتیاق داشتم. به اندازه ای که وقتی آمادگی (پیش دبستانی) تمام شد دلم نمی خواست از مدرسه بیرون بروم. سال بعد پدرم یک کیف خیلی قشنگ چرمی برایم خرید و یادم میاد یک روز اینقدر اصرار کردم که مادر بزرگ و مادرم اجازه دادند که کیف را دست بگیرم و تا وسط کوچه نزدیک درخت بروم و برگردم تا از احساس دست گرفتن کیف مدرسه لذت ببرم. دفتر نقاشی و 40 برگ گذاشتم توی کیف و رفتم و برگشتم و در تمام مسیر به کیف نگاه می کردم..!
اول مهر شد و به مدرسه رفتیم. کلاس اول بودم. گفتند از هفته آینده همه باید سرهایشان را با نمره 4 ماشین کنند..! جنگ بود و افسردگی بر تمام شهر سایه انداخته بود. مردم خسته و نگران بودند (البته حالا هم هستند). از خودم می پرسیدم برای چی باید کچل کنم؟؟؟کار هر سال اول مهر همین بود: کچل کنیم..!
از دو سال بعد از مدرسه رفتن بدم آمد. با این که هر سال تا حتا دوره دبیرستان یکی از شاگردان برتر مدرسه بودم ولی باز هم از مدرسه رفتن متنفر بودم. هر سال اول مهر در هوای غبار آلود تهران و دیوارهای خاکستری، معلمهای عبوس و بی حوصله، کلاسهای سرد و بی روح، ترافیک خیابانها، ....
شاید در دیگر کشورهای دنیا هم باشند بچه ها و نوجوانانی کمتر علاقه به مدرسه رفتن نشان دهند ولی به نظر من ایران وضعی بدتر داشت. برای ما پسرها هیچ چیز مسخره تر و بی معنی تر از این نبود که وقتی حتا 15-16 یا 17 سالمون بود می بایست با نمره 4 موهایمان را کوتاه کنیم. آستین کوتاه قدغن بود حتا اگر در هوای گرم اوایل مهر زیر آفتاب نیم پخته می شدیم. از هر روز صبح ایستادن در صف و به سبک پادگان نظامی به خط شدن گرفته تا گوش کردن به تازینامه و بعدش هم اراجیف آموزگار پرورشی یا ناظم مدرسه درباره عملیات دیشب و پریشب یا اینکه به طور نمونه امروز به سر کلاسها می آییم و باید برای کمک به مردم فلسطین پول جمع کنیم..! یکی نبود به اون مردک بگه تو همین مدرسه بچه هایی هستند که از پول کفش و لباس ندارند و یا هر سه ماه یکبار گوشت می خورند آنوقت تو داری قبضهای کمک به فلسطینیها را آماده می کنی؟
آموزگاری که حقوقش کفاف معاش را نمی داد و از بدهکاریها و قسط وام دلخور بود وارد کلاس می شد و اگر عصبانی بود همون ابتدا یکی از درشتهای کلاس را سوا می کرد و مشغول چپ و راست نمودن صورت طرف می شد تا حساب کار دست بقیه باشه..!
از اول مهر متنفر بودم و هنوز هم هستم. اول مهری که نوید این را داشت که دوباره باید 9 ماه تمام بعضی از آموزگارهای عقده ای و یا فضای پادگانی مدرسه را تحمل کنیم. مدرسه بخاری درست حسابی نداشت و همیشه غیر از فرو رفتن گرد گچ به ریه هایمان می بایست نگران تموم شدن یا نشدن نفت بخاری باشیم البته بودند مدارسی که تاسیسات داشتند ولی به جرات می توان گفت که 1 در صد مدرسه ها را شامل می شد که آن هم شامل منطقه های خیلی اعیان نشین می گردید. هر نیمکت شامل 3 نفر بود و گاهی هم در دوران دبستان 4 نفره می نشستند.
روی دیوار حیاط نوشته بود:
درس معلم ار بود زمزمه محبتی.. جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
فکر می کنم که تنها دلیل برای درس خواندنم حتا از روی بی علاقگی و اجبار این بود که نمی خواستم پدر و مادرم را به خاطر خودم سر افکنده ببینم و به آینده خود هم فکر می کردم چون در حقیقت در آن روزها درس خواندن و مدرسه رفتن را به چشم ابزاری برای کسب درآمد بهتر و شغل خوب می دیدم وگرنه مدرسه برایم هیچ جذابیتی نداشت.
وقتی در ذهنم به خاطرات زمان تحصیلی خود رجوع میکنم بی اختیار به چوب معلم ریاضی و فضای خشن ، همراه با رعب و وحشتی که در فضای آموزش و پرورش حاکم بود می اندیشم ، نمی توانم باور کنم که ما چطور آن فضا را تحمل می کردیم؟ هیچگاه برق چشمان غضب آلود ناظم مدرسه مان که همیشه همچون عقابی که از فاصله زیاد طعمه را شناسایی کرده ودر یک چشم برهم زدن لقمه ی چربش میکند را ازیاد نخواهم برد و یا سیلی های جانانه آموزگار عربی دوران دبیرستان و آموزگار زبان انگلیسی دوره راهنمایی که با مهارتی در خور تعریف به صورت شاگردان درس نخوان اصابت می کرد را در خواب نخواهیم دید. تا بوده چوب و ترکه های جور واجوری بوده که در دست ناظم مدارس می دیدیم و اینها کم بود..! خط کش رسم فلزی هم به آن اضافه شد. وقتی دستها را به فرمان ناظم یا آموزگارها بالا می آوردیم چنان دستها را نوازش میداد که زجه از نهاد آدمی برمی خواست. این شکنجه های بدنی برای چه بود؟ برای ترساندن و ایجاد رعب وحشت در دانش آموزان به منظور فرآگیری علوم ، منطق، معارف ... چگونه میتوان معرفت را با ابزار تنبیه بدنی به دانش آموز آموخت ؟ تنبیهاتی که حتا شاگردان خوب مدرسه را نیز گاهی شامل می شد و فلسفه مسخره ای هم برای آن ارایه می دادند که : چوب معلم گلِ، .. هر کی نخوره....!
حالا و امروز وقتی وضعیت مدرسه های اروپا را در قلب این قاره با ایران مقایسه می کنم و می بینم که بچه ها چطور با خوشحالی و علاقه زیاد به مدرسه می روند و در حیاط به راحتی تفریح می کنند و یا سر کلاسهای درس حتا اگر درس هم نخوانده باشند آموزگار نمی تواند یک تلنگر هم به آنها بزند از خودم می پرسم آیا حق داشتم که از مدرسه رفتن متنفر باشم یا نه؟
البته یادم هست که چندتا آموزگار بسیار بسیار با کلاس و پرستیژ داشتیم که هم با شعور بودند و هم تحصیلات عالیه داشتند و می دانستند روش تدریس چگونه هست و باید چطور با دانش آموز رفتار کرد تا از درس زده نشود ولی افسوس که انگشت شمار بودند و در میان خیلی آموزگاران حق التدریسی و تازه کار گم می شدند. یادم هست که کلاس دوم راهنمایی بودم و دبیر ادبیاتی داشتیم که بچه راه آهن بود و بعدها فهمیدیم که 25 سال بیشتر نداشته و فردای روزی که جایزه شاگرد اولی مدرسه را گرفتم سر کلاس به خاطر حرف زدن با دوستم کشیده محکمی به گوش من زد و تا چند روز گوش درد داشتم. البته پدرم جلوی در مدرسه حسابی از خجالتش در آمد و کار به اخراج او کشید ولی آیا همه پدرها و مادرها می توانستند اینگونه برخورد کنند؟ سیستم از پایه ایراد داشت و دارد چون هیچ چیز سر جای خود نیست. آموزگاران قشر زحمتکش و محترم جامعه هستند ولی همه چیز دست به دست هم می داد تا آن رنگهای خاکستری و سیاه و بی روح در و دیورا مدرسه که آمیخته با خشونت بود کاری کند که بسیاری از دوستان دوران دبستانم درس را ترک گفته و دنبال کار آزاد رفتند. از بمبارانهای هوایی و جنگ و فرار به پناهگاهها گرفته تا شرکت در مراسم اجباری دعای کمیل و زیارت عاشورا و خواندن زورکی تازینامه با صوت و ترتیل..! از کچل شدنها و سرماخوردگی و عفونت سینوسهایمان که هنوز هم هر وقت زمستان می شود و سرما می خورم سردرد شدید می گیرم و به هرچی ناظم و آموزش و پرورش هست فحش می دهم گرفته تا نبودن حتا امکانات ساده آموزشی در آزمایشگاه مدرسه و درخواست پول به نام همیاری به مدرسه با این بهانه ها که می خواهیم مثلن مدرسه را نقاشی کنیم همه و همه کاری می کرد که از هرچه کتاب و دفتر بیزار شویم. حال بماند که هر سال برای تهیه کتابهای درسی می بایست به کتاب فروشی سر کوچه مراجعه می کردیم و پس از ایستادن کیلومتری در صف کتاب (چقدر ما به صف کشیدن دنبال هم عادت داریم..!) دست آخر هم 5 کتاب از 10 کتاب مورد نیاز و اساسی مثل ریاضی یا ادبیات حاضر نبود و تا 4 ماه از گذشت زمان سال تحصیلی هم کتابها به دستمان نمی رسید. گفتنی زیاد هست ولی همین کافیست که یادمان نمی رود چه روزهایی را پشت سر گذاشتیم و به اینجا رسیدیم، چون آن روزها دیگر نباید تکرار شود. کودکان آینده ما گناهی نکرده اند که باز هم همان وضعیت را ببینند.
از اول مهر متنفر بودم و هنوز هم پس از سالها که دیپلم گرفته ام یاد آن دوران منزجرم می کند و نمی دانم آیا تا وقتی زنده هستم به خاطر خواهم داشت یا خیر. شاید روزی فراموش کردم ... شاید
Last update: 22-09-2009 10:45
|